یک داستان آموزنده برای دخترای گلم

سارا کوچولو فقط 7 سالشه و امسال به مدرسه رفته.
توی مدرسه یه عالمه دوست پیدا کرد اما مدت زیادی طول نکشید که یکی یکی دوستاش باهاش قهر کردند و دیگه باهاش بازی نمی کردند.
اون دلیل این رفتار دوستاش رو نمی دونست.
یک روز سارا کوچولو توی کلاس تنها نشسته بود و بقیه ی دوستاش داشتند توی حیاط با هم بازی می کردند. وقتی خانم معلم به کلاس اومد تا دفترش را بردارد سارا کوچولو را دید که تنها توی کلاس نشسته و با بچه ها بازی نمی کند.
معلم از سارا کوچولو پرسید: سارا خانم چرا به حیاط نمی ری تا با بچه ها بازی کنی؟
سارا کوچولو جواب داد: اونا با من بازی نمی کنند، آخه منو دوست ندارند.
خانم معلم گفت: چرا مگه تو کاری کردی؟
سارا جواب داد: نه،، من فقط چیزهایی رو که در موردشون درست بود بهشون گفتم.
خانم معلم گفت: می شه بیشتر توضیح بدی.
سارا گفت: مثلا فاطمه همش لباساش رو خاکی می کنه منم بهش گفتم فاطمه ی شلخته یا باران همیشه کلی غذا می خوره و منم بهش گفتم خانم شکمو یا لیلا که لکنت زبون داره بهش گفتم که چرا درست صحبت نمی کنه؟ اما اونا از من نارحت شدند و با من قهر کردند.
خانم معلم گفت: خب تو نباید آن ها را مسخره کنی. چون مسخره کردن کار خوبی نیست و اگر هم می خواهی به دوستت کمک کنی تا اشتباهش را برطرف کنه بهتر است یواشکی و با مهربانی به اون تذکر بدی نه این که براشون اسم بذاری و اونا رو مسخره کنی. بهتره همین الان بری ازشون معذرت خواهی کنی و بهشون قول بدی که دیگه این کارت رو تکرار نکنی.
سارا کوچولو هم قول داد که از این به بعد با دوستانش مهربان تر باشد و به آن ها کمک کند تا اشتاباهتشان را متوجه بشوند نه این که آن ها را مسخره کند.نعیمه درویشی
بخش کودک و نوجوان تبیان
زلال تر از آبی احساس و عمیق تر از دریای شوق و اخلاص کجا می توان یافت مگر در دنیای کودکی .صفای این دنیا ،من را به عنوان یک آموزگار و معلم برآن می دارد تا به دنبال راه های چگونگی پرورش این همه ...باشم. حضور در کنار این امانت های الهی ،حضور در برابر یک دنیا پاکی و تسلیم در مقابل ندای وجدان است. شما دوست عزیز می توانید با نظرات سازنده خود راهگشای من باشید.